دردت را بگو ، من که بهانه اي ندارم ،

مدتهاست تو را دارم ولي به درد تنهايي دچارم ،

يار وفاداري ندارم.


.
.
.
.
.
به خاطر تو غرورم را شکستم

، حرف دلم را باور نکردم

و باز به انتظارت نشستم لحظه اي برگرد و

ببين که من با التماس در خاکت نيز سجده کردم.

.
.
.
.
.
مثل ابر بهار نباش که بارانت نميشوم ،

مثل ستاره نباش که آسمانت نميشوم

.
.
.
.
.
عشق که آمد ، ديگر رفتني نيست ،

جنون که آمد ، عقل در زندگي حاکم نيست.

.
.
.
.
.
دلي خسته ، بغضي شکسته ، لحظه هاي بي حوصله ،

چشماني بهانه گير

سهم من از اين زندان تنهايي هاست!
.
.
.

.