*´`·.. راز دل ..·´`*
راز دل را به چشمانت مگو !
ميگريد و رسوايت ميکند


گاهي آنقد دلم از دنيا سير ميشود که ميخواهم ...
دل بر آب بزنم و رويش دراز بکشم ...
آرام و آسوده …
مثل ماهي حوضمان که چند روز است روي آب دراز کشيده.

بی احساس ترین آدم های امروز ….
با احساس ترین آدم های دیروزند ….

آسمان جاي عجيبيست نمي دانستم
عاشقي کار غريبيست نمي دانستم
عمر مديون نفس نيست نمي دانستم
عشق کار همه کس نيست نمي دانستم



نـتــرس از هجـــــــــوم حـضــــــــــورم ...
چــــيزي جـــــــــز تـــنــهايي با من نيـــست ...
بیــــــا تا بگویم چه اندازه تــــــنــــهایی من بزرگ است


همه ي پل هاي پشت سرم را خراب کردم
از عمد
راه اشتباه را نبايد برگشت

زندگي را تو بساز…
نه بدان ساز که سازند و پذيري بي حرف..
زندگي يعني جنگ تو بجنگ..
زندگي يعني عشق
تو بدان عشق بورز


هنوز از سقف دلــــــــــــــم
داره بارون می چـــــــــکه
واثه دریای دردم
خیلی قلبم کوچیکـــــه




زبانم را نگاه خسته ات بست
زمستان با زمستان ها بپيوست
نگاهت لرزشي انداخت در دشت
دلم چون متن يک آيينه بشکست . . .


خودت را در آغوش بگير و بخــــــــواب !
هيچ کس آشفتگي ات را شانـــــه نخواهد زد !
اين جمع پر از تنــــهاييست…
