*´`·.. دوستــــــــی ..·´`*


این دوستانی که دم از جنگ میزنند


از تیرهای نخورده چرا لنگ میزنند


هم سفره های خلوت آن روزها ببین


این روزها چه ساده به هم انگ میزنند


هر فصل از وحشت رسوا شدن هنوز


مارا به رنگ جماعتشان رنگ میزنند


یوسف به بدنامی خود اعتراف کن


کز هر طرف به پیرهنت چنگ میزنند


بازی عوض شده وهمان هم قطارها


از داخل قطار به ما سنگ میزنند


بیهوده دل مبند بر این تخت روی آب


روزی تمام اسکله ها زنگ میزنند



*´`·.. دوستــــــــی ..·´`*

دوستي ساده ي ما غير معمولي شد


 نمي‏دونم اون روز تو وجودم چي شد


نميدونم چي شد که وجودم لرزيد


دل من اين حسو از تو زودتر فهميد


تو که باشي پيشم ديگه چي کم دارم؟


  چه دليلي داره از تو دست بردارم؟


بين ما کي بيشتر عاشقه من يا تو؟


 هر چي شد از حالا همه چيزش با تو!